دوشنبه 3 آذر 1393

حال خوف

   نوشته شده توسط: منتظران مهدی(عج)    

شهید علی شیبانی
یک روز وقتی حاجی واعظی به تفسیر آیه ی «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‌ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ‌» رسید، مجلس از دستش خارج شد. هم خودش، هم بچه ها چنان داد و فریادی راه انداخته بودند که بیا و ببین! هیچ وقت حال خوفی را که بعد از آن روز داشتم، فراموش نمی کنم. تا مدت ها با خودم زمزمه می کردم «خذوه...» و از خوف خدا می لرزیدم! همان شب بعد از شام، علی شیبانی را دیدم که در محوطه راه می رفت و زمزمه می کرد و اشک می ریخت. شادکام هم سرسفره به گوشه ای خیره می ماند و بعد یواشکی اشک خود را پاک می کرد.
در نمازها لحظه ای صدای گریه قطع نمی شد. شروع گریه هم از آیه ی «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ‌» بود. اول کسی که می زد زیر گریه، «علی تشکری» بود. بعد «سید هاشم سادات» و بعد «محمد رضا رنجبر،» معاون گروهان ما، البته این ترتیب همیشه رعایت نمی شد!
یک روز ، در نماز جماعت بین صدای ناله و گریه ی بچه ها، اتفاقی افتاد که تا مدت ها بچه ها دست گرفته بودند. یکی از بچه ها وسط گریه با صدای بلند ناله کرد و گفت: «ای خدا!» بعد از نماز، همه ی نگاهها سمت او که در وسط قنوت گفته بود: «ای خدا»، تا مدت ها هر وقت او را از دور می دیدیم، داد می زدیم: «چطوری ای خدا
طرف هم می گفت: «چه غلطی کردیم ها!» بابا ولم کنید. با خدا بودم؛ با شما که نبودم!»)


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic